درونی-خوابگه هیث لجر-نیمه شب
هیث لجر روی تخت خواب نشسته و مات و بی رمق به انبوه آرام بخش هایی که جلوی پایش زیر روشنایی ملایمی که از جایی ناپیدا بر آنجا میتابد خیره شده.
ناگهان سایه ای زنانه روی آرامبخشها را میپوشاند ، هیث سرش را بلند میکند و با چشمان خمارش زنی را میبیند که روبروی پنجره ایستاده و اندام نیمه پیدایش چهار انگشت از زمین فاصله گرفته .
هیث: هی! چجوری این کارو میکنی؟!
زن: کاری نداره، اگه تو هم بخوای میتونی این کارو بکنی.
هیث: چه جوری؟
زن: تنها چارش اینه که دست منو بگیری!
هیث دستانش را به سوی زن دراز میکند. در یک لحظه زن با حالتی شناور در هوا به سویش میآید و او را از روی تخت بلند میکند و در آغوش میگیرد هیث به پاهایش که چهار انگشت از زمین فاصله گرفته مینگرد و به سایه ای که ندارد!
هیث پشت سرش را مینگرد، به خودش که روی تخت آرام گرفته
هیث: روی شیشه ی آرامبخشا چیزی ننوشته بود!
زن: درباره ی چی؟
هیث سرش را برمیگرداند و چهره ی آرایش شده ی زن را میبیند، لبهای سرخ، موهای سبز، پوست سپید، دهانی که از دو سو چاک خورده و جامه ای یک تکه و به رنگهای سبز و بنفش.
هیث: درباره ی منگ شدن، درباره ی چیزایی که شاید ببینی.
زن: تو منگ نیستی پسر، در این زمان از همیشه هشیار تری.
زن و هیث آرام آرام به سوی پنجره پرواز میکنند.
زن: میدونی داستان این زخما چیه؟
هیث: بیشتر دوست دارم بدونم کجا داریم میریم.
زن: جاییکه همه باید برن، بعد از پایان رسوندن ماموریتشون تو زندگی، ماموریت تو هم این بود که ژوکر رو توی سینما جاودانه کنی.
هیث: تو کی هستی؟
زن: برای تو یه دوست، برای همه فرشته ی مرگ...
